نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٥ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
عیار مرده
عیار گفت: «حیلت کنم. خزانه بردارم. سلطان تهى دست شود. به رعیت دهم. رعیت، بشورد. این ظلم بردارد.»
یاران اتفاق کردند که نقب زنند و به قصر درآیند. درآمدند. اتفاق کردند که خزانه بیابند و برگیرند هرآنچه بها دارد. یافتند اما نشد که برگیرند. قفلى بزرگ بر در بود چنان که سنگ آسیاب و راز آن، نهان. بازگشتند.
عیار گفت: «این راز بشکافم.» شهر را قفل سازى بود که او را با سلطان، سر و سرى بود . شبانگاهى، عیار، دستار بر روى کشیده، خنجر کج، بر گردن قفل ساز نهاد در گذرى که به تاریکى،چون قیر مى نمود.
قفل ساز گفت: «چه خواهى ؟اگر مال؟ برگیر و برو! اگر جان؟یکى دارم. چون برگیرى، دیگر نماند. اسراف در بخت خود مکن که توانگرم!»
عیار گفت: «نه این و نه آن! تو آن قفل بر خزانه سلطان نهاده اى؟» قفل ساز گفت: «آرى.» گفت: «به چه شیوه گشوده شود؟ » قفل ساز را خنده چیره شد. گفت: «چه جاى خنده ؟که مرگ بر در است!» گفت: «آن را کلیدى نهاده ام که چون نشانت دهم، طلسمى بر آن است که در دم جان سپارم، اگر نهانش دارم، جان ستانى از من. چون نخندم چه کنم؟ »
عیار گفت: «راه میانه نباشد؟ » گفت: «نى!» گفت: «حتم ؟» قفل ساز را پاسخ، درنگى بود که عیار به فراست دانست راهى میانه باشد. گفت: «آن راه چه باشد ؟» و خنجر، به تیزى، بر پوست خراشى انداخت. قفل ساز هراسید. گفت: «چون خواهى آنچه را که نخواهى و نخواهى، آنچه را که خواهى، قفل گشوده شود.»
عیار گفت: «شاد باش و شاد زى.» به تاریکى نهان شد. پس به نقب بازگشت و بى یاران، به خزانه شد. خواست آنچه را که نمى خواست و نخواست آنچه را که مى خواست.
صبحگاهان، قفل ،گشوده دیدند. مال به خزانه نبود و عیار جان سپرده بود بر در. مال را نیافتند. سلطان به فقر دچار آمد. درویشى پیشه کردو شهر به شهر گشت. قفل ساز، دیگر قفلى نساخت. یاران عیار، در اندوه، مردند. آن خزانه، «دل» بود. آن قفل «روزگار». آن «سلطان»، «تدبیر» بود. آن عیار، «عشق». آن یاران، چهار فصل بودند. آن قفل ساز، تقدیر؛ و مال ؟چه دانیم چه بود. چه دانید. چون نیست، قضاوت بر آن نتوان کرد. عیار مرده را به تعزیت باید نشست اکنون.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
به همین سادگى
همه چیز یک «ساعت پنهان» در خودش دارد. آن ساعت نشان مى دهد که این سنگ، کى باید جلو پاى شما قرار بگیرد تا شما با ضربه اى ملایم، به جوى کنارى پرتش کنید؛ یا آن ابر، کى باید روى سر شهر بیاید تا شما چتر داشته باشید؛ و چتر کى باید خریده شود. کى باید گشوده شود. کى باید خراب شود. کى باید تعمیر شود. کى باید در سطل زباله اى قرار بگیرد و ... آن چتر، حالا خراب شده. گوشه ی اتاق است و به سرنوشت محتومش فکر مى کند. شما مى دانید که هر چیزى ساعتى دارد و ساعت آن چتر، خیلى زود زنگ مى زند و مى دانید که ساعت هر چیزى، دیر یا زود زنگ مى زند.حالا... تلفن زنگ زده. گوشى در دست راست شماست. دوستى که باید در ساعت ۷ عصر ملاقاتش مى کردى، مرده. ساعت اش زنگ زده. قلبش، پشت میز کارش، درست قبل از آن که فرم آخرین روز کارى اش را امضا کند و فردا بازنشسته شود، از حرکت ایستاده. زنش اطلاع مى دهد که باخبر باشید و سرقرار معطل نشوید چون آن مرحوم، خیلى وقت شناس بودند و ... مى زند زیر گریه، و بى آنکه تلفن را قطع کند روى مبل خانه شان مى نشیند و توى یک دستمال گلدار سفید، اشک هایش را پاک مى کند. این ها را شما نمى بینید اما «تصور مى کنید» و گوشى را مى گذارید. دیگر به آن چتر خراب احتیاجى ندارید. دیگر امروز بیرون نمى روید. آن چتر، ناگهان با یک زنگ تلفن، ساعت اش زنگ زده. وارد حوزه ی مرگ شده. روى مبل مى نشینید و لیوانى آب را به دست مى گیرید که بنوشید. نمى نوشید. لیوان، پائین مى افتد و مى شکند. فردا صبح، شما را در این اتاق، مرده، سکته کرده، پیدا مى کنند؛ و پسرک هشت ساله ی آپارتمان بغلى می آیدو مى پرسد: «ببخشید! مى تونم این چتر خرابو بردارم مى خوام یک کاردستى درست کنم باهاش!» و چتر، بیشتر از شما به زندگى اش ادامه مى دهد؛ به همین سادگى!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
بى خبر از پایان
قصه هایى که نوشته مى شوند از پایان خود بى خبرند (از من به عنوان یک نویسنده بپذیرید). گاه حتى نویسندگان هم از پایان قصه هاى خود بى خبرند. این قصه ها مثل سرنوشت اند؛ مشخص، اما نامعلوم.
قصه ی حاضر، یکى از آن سرنوشت هاست:
نشست. خواست بنویسد. درباره چه ؟نوشت: «درباره چه ؟» نوشت: «واقعاً...؟» بعد، «تنها کلمات» را، «تنها کلمات» نوشته شده را، تنها آثار به جا مانده از آن قصه ی فرضى را خط زد. نوشت: «نشست. خواست بنویسد. درباره چه؟ ندانست. نخواست بداند. تصور کرد اگر آن شب، دزدى به خانه اش بزند، (نیمه شب بود. حوالى ۱۲/۳۰. در واقع ۱۲/۳۱ بود) و او در حال نوشتن باشد و صداى باز شدن در را نشنود...» از نوشتن دست کشید و به در آپارتمانش نگاه کرد که بسته بود. براى اطمینان، بلند شد و کلید را در قفل چرخاند و سه قفله، کلید را بیرون کشید و جایى میان کتاب هاى پخش و پلایش پرت کرد. نشست. خواست... نوشت: «نشنید. از در، وارد نشد. دزد بیچاره اى بود که به خانه همسایه زده بود و چون خانه را تخلیه کرده بودند براى مستأجر جدید، ناچار، از بالکنى در طبقه پنجم، به بالکنى در طبقه پنجم پریده بود و اگر افتاده بود، نویسنده، زنده مى ماند.» از «متن» خود ترسید، اما دیر شده بود و ضربه اى سنگین، پیش از آن که بیهوش شود او را کشت. دزد، از بیدارى نویسنده ترسیده بود و به ناچار، با ضربه اى که زیاده از حد سنگین بود، از پشت سر، جمجمه ی نویسنده را خرد کرده بود. او براى ضربه زدن، از آخرین جایزه ادبى نویسنده که روى رَفِ آشپزخانه بود و آمیزه اى بود از آهن و سنگ، استفاده کرده بود. حالا، با دیدن خون، به ناچار، دستپاچه بود و مى خواست از در آپارتمان فرار کند. اما، در، سه قفله بود. او مى توانست دوباره از بالکنى در طبقه پنجم به بالکنى در طبقه پنجم بپرد با این همه، خون، شهامت افراد را ناپیدا مى کند. نویسنده، روى موکت سبز خوش رنگى که کف اتاق را پوشانده بود افتاده بود و خون قرمزش روى این همه «سبز» مى ریخت. دزد، جایش، روى صندلى اش نشست. به قصه ی ناتمام نگاه کرد و ناگهان، فکرى نبوغ آمیز به ذهن اش خطور کرد. او، این فرصت را داشت که روزها و حتى ماه ها، جاى نویسنده را بگیرد. جاى او زندگى کند.
فقط کافى بود از آن خانه بیرون نرود. به هیچ تلفنى جواب ندهد. در را براى هیچ کس باز نکند. او مى توانست، او تنها کسى بود که مى توانست قصه را تمام کند. پس نوشت: «فایده اى نداشت زنده ماندن نویسنده.» و نوشت: «قصه هایى که نوشته مى شوند از پایان خود بى خبرند (از من به عنوان یک نویسنده بپذیرید).گاه حتی...»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
قایم باشک
بازى ها متفاوت اند اما اغلب داراى سرچشمه ها و اهدافى مشترک اند.
شما تا به حال «گرگن به هوا» بازى کرده اید ؟مطمئنم که بازى کرده اید. «زو»! بازى فوق العاده اى است. روحیه ی جمعى را تقویت مى کند. «قایم باشک» ؟حتماً! همه ما این بازى را دوست داریم. دوست داریم پنهان شویم تا کسى ما را پیدا کند. فرقى نمى کند؛ وقتى بچه هستیم در یک کمد پنهان مى شویم. وقتى بزرگ مى شویم؛ پشت شخصیتى که از خود براى جامعه ساخته ایم، پنهان مى شویم. به هر حال مطمئن باشید که پیدامان مى کنند.
راستى! یادم رفت. نقش آن آدم دوم را یادم رفت. همانى که پیدا مى کند. سعى مى کند و پیدا مى کند. این آدم ها از بچگى، ذاتاً کاشف اند. بعدها یا دکتر مى شوند یا روانشناس یا جرم شناس یا نویسنده. نه! نه! این آخرى را خط بزنید. «نویسنده» را خط بزنید. «نویسنده ها» همان هایى هستند که قایم مى شوند و یک نفر باید پیداشان کند؛ و وقتى پیداشان کردى... خب! ناراحت مى شوند. «منتقدها» نقش «کاشف» را بازى مى کنند. در واقع آنها جرم شناس هاى ادبى اند؛ و بعد چه مى شود؟ براى یک جرم شناس چه اتفاقى مى افتد وقتى مجرمى را دستگیر مى کند؟ فرض کنید آن مجرم خیلى خطرناک باشد! بنگ! [صداى «بنگ» ممکن است از هر دو طرف بیاید یعنى هم مجرم شلیک کند هم جرم شناس و در بهترین حالت، یکى از دو طرف و در بدترین حالت، هر دو طرف بمیرند!] خب! این «قایم باشک» زیادى خطرناک شده. نویسنده حالا توى کمد «قصه اش» قایم شده و «منتقد» همه جا را گشته و به «قصه» رسیده. او قصد کشتن نویسنده را ندارد. نویسنده هم نمى خواهد به او شلیک کند چون اسلحه اى ندارد. «قصه»، درش، باز مى شود و نویسنده مى گوید: «بالاخره پیدایم کردى!» و منتقد مى گوید: «بله! بالاخره! بعد از ۳۰ سال که توى آن خانه قدیمى که همه مى گفتند روح دارد، قایم شدى و هیچ وقت، هیچ کس پیدایت نکرد.» و مى گوید: « این بیرون ماندن چه فایده دارد فکر مى کنم آن تو، براى قایم شدن هر دوتامان جا داشته باشد.» و این گونه است که در ساعت هشت صبح یک روز تعطیل، پسر هشت ساله منتقد، از خواب بیدار مى شود و پدرش را، پشت میزکارش پیدا نمى کند. هرگز پیدا نمى کند. به آشپزخانه مى رود. به مادرش مى گوید: «قرار بود من قایم بشوم چرا بابا...؟» و مادرش، مى خندد. مى خندد.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢۸ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
بیرون دروازه ها، زیر باران
یکى بود، یکى نبود. مردى بود که نمى شنید اما مى توانست به ۵۰ زبان حرف بزند. او در زندگى اش آدم ناموفقى بود، چون متوجه نمى شد طرف مقابل اش چه مى گوید تا جواب مناسب بدهد. رندان شهر هم دستش مى انداختند. زنش هم مسخره اش مى کرد. دو تا پسر داشت یکى از یکى نره غول تر. آنها هم مسخره اش مى کردند؛ حتى دامادهاى ریزه میزه و «یکى مى زنم و شش تا معلق مى خورند» هم، مسخره اش مى کردند اما دخترهایش که سه تا بودند، مسخره اش نمى کردند چون مرد دائم برایشان هدیه هایى مى خرید که شوهرهاشان هم برایشان نمى خریدند.این، زندگى مرد بود تا لشکرى بزرگ، قصد آن شهر کرد و مردم هم، دروازه هاى شهر را بستند و مقاومت کردند. محاصره شهر، دو ماه طول کشید و آذوقه لشکر بزرگ و مردم داخل شهر، هر دو تمام شد؛ ناچار، فرمانده لشکر، داناترین افسرش را براى مذاکره، جلو فرستاد و از مردم شهر البته، کسى حاضر نبود براى مذاکره برود تا بالاخره به مخ یک نفر خطور کرد که مردى را که نمى شنید اما به ۵۰ زبان حرف مى زد، پیش بفرستند؛ اگر کار پیش رفت که هیچ، اگر نرفت که آدم قابل ملاحظه اى جانش را از دست نداده! مرد را با «هل بده، هل بده» از شهر انداختند بیرون. مرد، آمد و آمد تا رسید به افسرى که حکیم بود و سوار اسب اش داشت آمدنش را نگاه مى کرد. افسر گفت: «تو حکیم ترین مرد این شهرى؟ » مرد که نمى فهمید افسر چه مى گوید، فکر کرد مى گوید: «به زور فرستادنت بیرون ؟» جواب داد: «فراست، خنده مى آورد. هر کسى را که هل بدهند زمین مى خورد. تو هم خاک آلوده اى یعنى لشکر به این بزرگى را هل داده اند ؟» افسر پیش خودش فکر کرد: «عجب آدم گنده اى! پس بگو چطور این همه مدت مقاومت کردند.» خواست دوباره امتحان کند، گفت: «اگر تسلیم شوید امان مى دهیم.» مرد فکر کرد که افسر مى گوید: «همه تان را هل مى دهیم بیرون چه تسلیم شوید چه نشوید.» گفت: «این زمین سفت است. زمین بخوریم بلند مى شویم. بالاى سر شما ابر است. ببارد، زمین بخورید زمین گیر مى شوید.» افسر ،برگشت پهلوى فرمانده لشکر. لشکر بزرگ عقب نشینى کرد. مردم شهر جشن گرفتند.اما مردى که ۵۰ زبان بلد بود، بیرون دروازه ها، زیر باران ماند. به شهر، راهش نداده بودند. برگشت و به سمت مقصدى نامعلوم رفت. آن قدر رفت که دیگر قصه نویس ها هم، اثرى از او ندیدند.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٠ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
به روایت جنگ (۶)
صدایم نکن حاجى!
- «ببین! اول درازکش مى شوى روى زمین. خوب نگاه مى کنى. اگر روز باشد بهتر نگاه مى کنى. اگر شب باشد توى نور منورها نگاه مى کنى. شرط اول، نگاه کردن است. یک برجستگى کوچک یعنى یک برجستگى غیرعادى، یعنى خودش. یعنى احتیاط کن.»
- «چطور بفهمم فرق عادى و غیرعادى را ؟»
- «تمرین مى خواهد. همین جا درازکش باش روى زمین و خوب نگاه کن. ببین چکار مى کنم. دقت کن چرا این کار را مى کنم.»
-« ببین! بهتر نیست اول دست بکشى و بعد...»
- «بعد، بوم! اول یاد بگیر، بعد خلاقیت به خرج بده انشتین! بعضى از این ها، چاشنى هاشان با سیم نازک، به هم شبکه شده اند. انگشت ات بخورد به یکى، مى شوی عین گوشت چرخ کرده قصابى محله تان. اسم اش چه بود؟ »
- «قصابى سیروس.»
- «قصاب باید اسم اش با کارش جور دربیاید. کى مى رود از قصابى سیروس گوشت بخرد؟ خیلى سوسولى ست!»
- «اسم پسرش را گذاشته روى قصابى. اسم خودش اکبر است.»
- «سر حرف خودم هستم. اسم خوبى نیست براى قصابى اما...هى! چى کار مى کنى؟ گفتم دست نزن! حالى ات نیست؟»
- «دیدم یک چیزى دارد برق مى زند زیر نور منور، گفتم شاید...»
- «سیم است! گفتم خوب نگاه کن اما دست نزن. هى حرف چرخ گوشت و قصابى را مى زنم و گوش ات بدهکار نیست. بچه! برگرد خانه تان. اصلاً اینجا آمده اى چکار ؟»
- «جدى که نگفتى!»
- «چرا جدى بود!»
- «ببین! فقط یک فرصت...»
- «سوار مینى بوس ات مى کنم که یکراست بروى تهران، سر چهارراه فرصت.»
- «حاجى! این کار را نکن!»
- «صدبار گفتم من حاجى نیستم. یک بار مى خواستم بروم مشهد، وسط راه ماشین خراب شد. امام (ع) نطلبیده بود لابد؛ اما من... حاجى نیستم.»
- «چشم حاجى!»
- «ببین...»
- «چشم!»
- «الله اکبر! خدایا! این آخر عمرى ببین...»
- «بله! مهد کودک باز کرده اى! »
- «بچه! تو درس و مشق نداشتى آمدى این طرف ؟»
- «گفتم که... التماس کردم تا رضایت گرفتم بیایم.»
-«صد بار...»
- «صدبارقبلى هم مى خواستى برم گردانی!»
- «خیلى خب! بعداً درباره اش حرف مى زنیم. چشم ات به این قسمت باشد. بعد از این که خوب نگاه کردى و تشخیص تقریبى دادى که مین کجاست، سعى مى کنى با نوک سرنیزه، خیلى یواش و میلیمترى، زیرش را گود کنى که دست ات دور و برش بتواند مانور بدهد. یادت باشد! خیلى با احتیاط.»
- «اگر شبکه بود چى ؟»
- «به آن هم مى رسیم! الآن فرض مى کنیم که شبکه نیست. تک است تنهاست هر بلایى که بخواهیم، مى توانیم سرش بیاوریم.»
- «از زیر بگیریمش اتفاقى نمى افتد؟»
- «اینها با فشار از بالا منفجر مى شوند. ضد تانک ها، راحت ترند اما براى محکم کارى، معمولاً بغل یک ضدتانک، یک «قوطى واکسى» هم مى گذارند که ناشى ها بروند روى هوا!»
- «پس در مورد «ضدنفرها» خیالمان راحت باشد ؟»
- «اصلاً! توى این کار هیچ وقت خیالت راحت نباشد. همیشه کلکى تو کار است حتى موقعى که تو کار نیست! هر وقت که خیالت راحت شد یعنى بوم! بعضى وقت ها، ناکس ها، دو تا مین ضدنفر، روى هم کار مى گذارندکه موقع بیرون کشیدن اولى، دومى منفجر مى شود و اولى را هم منفجر مى کند.»
- «پس باید چه کار کرد؟ »
- «موقع گود کردن با نوک سر نیزه، کمى باید عمیق تر گود کرد منتها خیلى آرام و با احتیاط، گوش هایت باید خوب کار کنند. کوچک ترین «تقى» یعنى دوتا مین.»
- «اگر وسط معرکه بودیم چى ؟خمپاره مى زدند توپ درمى کردند ؟دیگر نمى شود صدا را تشخیص داد.»
- «آن موقع وسط حمله است باید قبلاً معبر باز شده باشد.»
- «اگر نشده باشد چى ؟اگر یک دفعه، وسط مسیر یک گروهان، شش ساعت قبل یک میدان مین زده باشند چى؟ پیش آمده، نه؟»
- «بله! آمده. بگذریم.»
- «چرا خب بگو چه کار کردى ؟»
- «من کارى نکردم.»
- «پس کى؟ »
- «کسى که این کار را یادم داد...»
- «چى کار کرد ؟»
- «خودش را پرت کرد وسط میدان. شبکه بودند.»
- «یعنى شهید شد ؟»
- «این سؤال داره؟ »
- «نه! منظورم...»
- «لازم نیست منظورت را...»
- «عصبانى نشو حاجى!»
- «گفتم به من نگو حاجى! صدبار گفتم.»
- «همه ی مین ها را شبکه مى کنند ؟»
- «نه! معمولاً ضدتانک ها را شبکه مى کنند اما جاهایى که فکر مى کنند امکان حمله جمعى هست ضدنفرها را هم شبکه مى کنند.»
- «چه کارش باید کرد؟ »
- «اول سعى مى کنى که جاى دو تا مینى را که سیم شبکه از وسط شان رد شده پیدا کنى. بعد، سه چهارسانت از یکى شان فاصله مى گیرى و یکى از این میخ هاى نازک را فرو مى کنى توى خاک. باید مواظب باشى که سیم، تحریک نشود. بعد، آن قسمت سیم را با این گیره ها- با احتیاط تمام- به میخ محکم مى کنى. حالا مى توانى این طرف سیم را که متصل به مین است قیچى کنى.»
- «اگر به هر مین، چهارطرفه، سیم وصل بود چى؟ »
- «براى هر چهار طرف، این کار را مى کنى.»
- «ببین! وقتى این کار را یاد گرفتى، سن ات چقدر بود ؟»
- «سه، چهارسالى از حالاى تو بزرگتر بودم.»
- «کسى که یادت داد، چى صداش مى کردى؟ »
- «صداش مى کردم حاجى!»
- «خوش اش مى آمد ؟»
- «نه! مکه نرفته بود هیچ وقت؛ اما بعد از پریدن اش وسط مین ها، یک شب خوابش را دیدم که داشت طواف مى کرد.»
- «پس چى صداش مى کردى؟ »
- «گفتم که صداش مى کردم حاجى؛ اما تواین کار را نکن. بعضى آدم ها، فقط یک بار مى آیند. یک بار مى روند. تکرار توى کارشان نیست. صداى ام نکن حاجى! حاجى فقط همان بود. رفت.»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
قصیدهی لبخند 87
به برف گفت «نه!»
سپید شد
و عشق
اردیبهشت بود
شکوفه ــ بیکه بگوید ــ نارنج شد
- «پس فصلها کجایند تقویم لعنتی؟»
نومید شد
قناری نومید
بخواند یا نه
شاعر است
ابر
ببارد یا نه
قایق به زیر آب میرود
خواب نهنگها را میبیند
صندوقچههای کهن را
از لیوان آب بیرون میکشد
نیمهشب است چون
عمر
به نیمه رسیده است چون
و آینه
قلابیست چرخان
با زیبایی از دست شدهای
بر سر آن
بچرخ، بچرخ پاییز! پاییز سرگران!
بچرخان در فوارهها
این همه اشک را
زیر عصایی لرزان
این همه سنگ را
که دست آسیابها
کودکان
پرده را نکش!
بچرخ! بچرخان چشم را!
از تمامی کوچهها
یک جارو مانده فقط
که سپیده دمان / بروبد با آن
رویاها را
از تمامی دودها
یک، یک، یک شعله مانده فقط
که هیمهها را
در بارش ققنوس / پرنده کند
نیمهشبان ... نیست / صبح است
روش کن سیگارت را!
لابد، لابد به خواب رفته تا ابد
«تمام کرد!» میگوید فرشته
که نبضاش را به دست گرفته
و سبیلهای شق و رقاش
آویزان میشوند
روحت قرین رحمت باد ای ساعت سپیدی برفندیده بر ابروان!
ای ساعت کولی!
که گیتارت را در نخستین مادرید آبانماه
جا گذاشتی
در ساعت پنج صبح
درست
در ساعت پنج صبح
کلمات
تابوتهایی از کاغذند
که مثل قایقهای روزنامهای
در طشت چشمهای گریان غرق میشوند
بگذار بیآنکه در قفل ُگل
کلیدی بچرخد
در مرداب عرق
به یاد آورم مردادی دور را
که چطور آبشارهای تکهتکهشده
در دستمالهایی وسیع
به خاک سپرده شدند
به یاد آورم که چطور
چند گلولهی سرگردان
َدر ِ سینهای را نواختند
آب خواستند
خون ریختند
و از آتش عشق
سیگاری روشن کردند
پروانه را بگیر!
از آخرین شعر این قناری
به آسمان پریده
و سقف
برایش ماه است
ابری که ماه را پوشانده
ــ فرصت نشد که بگویم ... خلاصه میگویم ــ
«آه» است
پیداست که ... کاغذها چیزی را پنهان میکنند
پیداست که ... درختان / زرد را چون سرنوشت میپذیرند
یک، یک، یک کلمه باید پنهان میشد
[قلقلکم میشود! میان شریانهایم نگرد!]
شد!
نپرس! شاعرانش نمیپسندند / نپرس!
نپرس! به درک که ... نپرس!
قاشق در بشقاب سوپ فرو میرود
و بالهای قو
برای واپسین بار برمیخیزند
این همه پر
برای همین... بالشها را پر کردهاند
لعنت به هرچه میز
به هرچه صندلی
بگذارید سفره را
مثل همین کفن
در همین تابوت پهن کنیم
در چشمهای خود غرق شویم
و در حوضهای عمومی
روی فوارهها ضرب بگیریم
رقاصان
حبابهایی سربهزیرند
که ساقهای شفافشان
از آب بیرون زده
و این
تنها چشمچرانی اندوه است
در ــ گفتم، گفتم نپرس ــ
در ــ گفتم ــ
برنجزاران چلچلی.
آبان 87
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم (١٩)
فشرده سازى [بخش هفتم]
شما در عین «واقع نمایى» مجبور به فشرده سازى هم هستید؛ به گمانم جذاب ترین مرحله کار، همین باشد. فرض کنید در یک فیلم سینمایى یا سریال تلویزیونى، ما شاهد اتاقى ۴×۳ هستیم و با «شخصیت» مأیوس اثر، دائم از این سر اتاق به آن سر اتاق مى رویم و برمى گردیم و سقف را مى بینیم و اشیاى داخل اتاق را. کات! حالا پشت صحنه: یک گروه ۱۰ نفره پشت دوربین جمع شده اند و اتاق، در واقع دکورى چهار تکه است که براى فیلمبردارى از هر نما، تکه اى از آن جدا مى شود تا دوربین، نور و متعلقات حجیم این دو بتوانند لحظاتى از آن سه - چهار دقیقه کلافه کننده را ثبت کنند اما شما روى پرده، فقط همان اتاق را مى بینید و اشیاى داخل آن را و البته فضاى پائیزى پشت پنجره را - که آن را هم در پشت صحنه ندیده اید و بعدها به صحنه اضافه شده - به طور معمول هیچ تماشاگرى باور نمى کند که اصل موضوع چه بوده مگر آنکه کارگردان، تسامحى در کارش نشان داده باشد و شما به عنوان تماشاگر، فرصت کرده باشید - ولو براى لحظه اى - از خودتان بپرسید: «خب! این صحنه ها را یک دوربین گرفته اما این دوربین و متعلقاتش در اتاقى ۴ ×۳ چطور امکان مانور دارند !» عاقل باشید و مبتکر، تا خوانندگان رمان شما چنین سؤالى را درباره کارتان نپرسند!
جذاب ترین مرحله فشرده سازى، مخفى سازى ست یعنى شما دوربین و نور و حضور نویسنده و دکور بودن دکور را مخفى مى کنید و بعد، با یک «برش» مناسب، فرصت فکر کردن در چند و چون این که «ما که اینجا یک پیرمرد داریم و یک دریا و یک ماهى، پس این یارو همینگوى کجاى این دریاست که دارد لحظه به لحظه روایت مى کند » را از خواننده مى گیرید. در واقع شما از خواننده انتقام مى گیرید! در برابر چه در برابر اینکه شما و قدرت خلاقه و جهان بینى شما را به هیچ گرفته و صرفاً یک «راوى» فرض تان کرده. وقتى مى خواهید سر مخاطبان خود را کلاه بگذارید، در نهایت آرامش این کار را انجام دهید چون «انتقام غذایى ست که سرد آن مى چسبد!» محتملاً بعضى ها از این نوع نگاه به مقوله رمان نویسى ناراحت مى شوند. چه اهمیتى دارد مهم این است که تعداد نویسندگانى که با چنین چشم اندازى به موفقیت رسیده اند همان قدر چشمگیر است که تعداد نویسندگانى که با تصورات کاذب، مثل دن کیشوت به جنگ آسیاب هاى بادى رفتند و توسط خوانندگان به هیچ گرفته شدند. اگر مى خواهید خوانندگان تان، مثل کودکان سنگ پران دنبال اثرتان راه نیفتند و «هو»تان نکنند، از «واقع گرایى» [که امرى کمابیش تخیلى است] به «واقع نمایى» [که امرى شدیداً عینى و ملموس است] متمایل شوید. مى خواهید چند نمونه درخشان «واقع نمایى» در عین فشرده سازى را بررسى کنیم که ببینیم «استادان» سر مخاطبان شان چه بلاهایى مى آورند مطمئنم که مى خواهید. اگر هم نخواهید اصلاً مهم نیست! مهم این است که من به عنوان نویسنده این متن، بتوانم قانع تان کنم که باقى آن را با علاقه بخوانید! به قول سامرست موآم «هر پشتک وارویى که مى خواهى بزن اما اگر مخاطبت قانع نشد، کارت تمام است!»
گفتم: «خوش ندارم. بگذار تو کیفت. برویم.// برگردیم. سردم است./.»
اسلحه را در دستم چپاند: «بگیرش. شناسنامه ام را باطل کن. بکش! این تنها راهى ست که از بدبختى خلاصم مى کند.» توى دلم گفتم: «حق دارد. این تنها راهى است که از بدبختى خلاصش مى کند.»
[وقتى بچه بودم، تابستان ها را در مزرعه پدربزرگم در آرکانزاس مى گذراندم. یک روز دم اجاق ایستاده بودم و مادربزرگم را نگاه مى کردم که توى یک دیگ آهنى صابون مى پخت. پدربزرگم از حیاط گذشت و با قیافه اى منقلب به سمت ما آمد. گفت: «پاى نلى شکسته.» دنبال مادربزرگم از پرچین گذشتیم و به باغى رفتیم که پدربزرگ در آنجا کار مى کرد؛ نلى، اسب پیر، بر خاک افتاده بود. هنوز به مالبند گارى بسته بود و شیهه مى کشید.
ایستادیم و نگاهش کردیم. فقط نگاه کردیم. پدربزرگ برگشت. تفنگى با خود داشت که در جنگ چیکانائو گاریچ با آن جنگیده بود. سرش را نوازش کرد و گفت: «پایش توى سوراخ گیر کرد.» مادربزرگ وادارم کرد کنار بروم. زدم زیر گریه. صداى گلوله را شنیدم. دویدم و خودم را انداختم زمین و سر نلى را بغل کردم. این اسب را مى پرستیدم. از پدربزرگم بدم آمد. بلند شدم و رفتم طرفش و با مشت هاى کوچکم به پاهایش کوبیدم. کمى بعد، همان روز، پدربزرگ برایم توضیح داد که او هم نلى را دوست داشت اما مجبور بودکه او را بکشد. به من گفت: «این بزرگترین خدمتى بود که مى توانستم بهش بکنم. او دیگر به هیچ دردى نمى خورد. این تنها راهى بود که او را از بدبختى خلاص مى کرد...]
تپانچه در دستم بود. به گلوریا گفتم: «خب. هر وقت تو بخواهى.»
- حالا!
- کجا
- درست اینجا، روى شقیقه ام...
موج بزرگى منفجر شد و اسکله لرزید.
- همین حالا
- بجنب!
او را کشتم. از نو اسکله لرزید و با صداى «مکش» به سوى اقیانوس خم شد. تپانچه را به آن سوى جان پناه پرت کردم.
یکى از پلیس ها، کنار من، عقب ماشین نشسته بود. آن یکى مى راند و با سرعت مى رفتیم و آژیر مدام زوزه مى کشید. عین همان آژیرهایى بود که در آن ماراتون لعنتى، براى بیدار کردن ما، به کار مى بردند.
پلیسى که روى صندلى عقب، کنارم نشسته بود پرسید: «چرا کشتیش »
گفتم: «از من خواست.»
- مى شنوى چه مى گوید، هارى
- ناکس شوخى هم مى کند.
پلیس عقبى دوباره پرسید: «دلیل دیگرى ندارى » گفتم: «اسب لنگ را باید خلاص کرد» [آنها به اسب ها شلیک مى کنند، نمى کنند / هوراس مک کوى]».
ظاهر قضیه خیلى واقعى ست. یک زوج جوان آس و پاس که آخرین تلاش شان را براى به دست آوردن مقادیرى پول - نه خیلى زیاد، در حدى که بتواند دو - سه سالى آنها را بچرخاند - به خرج داده اند [و آخرش هم که در آن مسابقه لعنتى برنده شده اند متوجه شده اند که از پول خبرى نیست] حالا در اسکله رو به اقیانوس نشسته اند و زن از مرد مى خواهد که با یک گلوله خلاصش کند و مرد هم یاد کشتن یک اسب در مزرعه پدربزرگش مى افتد و بنابراین زن را مى کشد و بعد در ماشین پلیس، انگیزه اش را به طور مؤکد تکرار مى کند. یک «واقع نمایى» بى نقص که از «۱۹۳۵» تاکنون [به رغم عدم استقبال خوانندگان آن سال ها از رمان] بارها توسط نویسندگان حتى درجه یک، مورد بازنگرى و به کارگیرى مجدد در رمان هاشان قرار گرفته است. شما همه چیز را باور کنید چون مخفى سازى و تدوین ضرباهنگ دار به موازات هم عمل مى کنند و با یک فشرده سازى ستایش برانگیز، رمان را به پایان مى برند؛ اما چند سؤال: 1- چقدر احتمال دارد که در واقعیت امر، کسى از شما بخواهد که شما توى مغزش شلیک کنید و شما هم این کار را بکنید [به گمانم حداقل قضیه این است که از گیرافتادن به دست پلیس مى ترسید حالا علایق انسانى و هراس از کشتن که هیچ! 2- چند نفر را مى شناسید که با به یاد آوردن خاطره کشتن یک اسب، یک آدم را بکشند اصلاً چطور این آدم، دقیقاً همین موقع، خاطره کشتن اسب را به یاد آورده ۳- چند نفر را مى شناسید که پس از عبور از بحران روحى شان و پس از گم و گور کردن مدرک قتل، توى ماشین پلیس، به عمدى بودن قتل اعتراف کنند
مک کوى، کل صحنه کودکى راوى را با یک کلمه «مزرعه» و «صابون پزى مادربزرگ» و «عبور پدربزرگ از حیاط» و «گذشتن از پرچین و رفتن به باغ» ساخته است اما شما انگار توى همان باغ، آن اسب پیر را روى زمین مى بینید که دارد از درد شیهه مى کشد. نویسنده همچنین با همزمان کردن کوبش موج بزرگ به اسکله و لرزیدن اسکله، هم «مکان» را ساخته و هم معادلى براى صداى شلیک تپانچه پیدا کرده است. صحنه ماشین پلیس هم با «آژیر مدام» و دو تا پلیسى که یکى عقب نشسته و دومى مى راند، ساخته شده. در یک نگارش «واقع گرایانه»، این حجم اندک نوشتارى، لااقل به ۲۰ صفحه مى رسید و البته فاقد چنین تأثیرى هم بود. به نظر من، «عوامل صحنه» خیلى خوب در این رمان استتار شده اند! شما چه فکر مى کنید !
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
قدرت شوت
پسر بچه گفت: «این توپ تا کجا مى تونه بالا بره ؟»
پدرش گفت: «دو متر، سه متر، شاید هم چهار متر.»
پسر بچه گفت: «مى تونه تا نوک اون درخت بالا بره ؟» و درختى را نشان داد که بلندتر از بقیه درخت هاى پارک بود و نوک تیز و برگ هاى سوزنى داشت.
پدرش گفت: «اگه من بزنم زیر توپ، شاید بره.»
پسر بچه گفت« مى تونه تا ابرها بالا بره ؟»
پدرش گفت: «نه! فکر نمى کنم. شاید اگه «زیدان» بزنه زیر توپ، بره اما اگه من بزنم نمى ره، مطمئناً نمى ره.»
پسر بچه گفت: «اگه «زیدان» بزنه زیر توپ، مى تونه تا ماه بالا بره؟ »
پدرش گفت: «حالا که روزه؛ ماه نیس.»
پسر بچه گفت: «اگه شب بزنه زیر توپ، مى تونه تا ماه بالا بره؟»
پدرش گفت: «نه! نمى تونه. حتى اگه «پله» هم بزنه زیر توپ، تا ماه بالا نمى ره.»
پسربچه گفت: «اما من دیشب، تو خواب، زدم زیر توپ و تا ماه بالا رفت.»
پدرش گفت: «بعدش چى شد؟ »
پسر بچه گفت: «ماه، توپو با دساش گرفت. دساش روشن بود مثل لامپاى مهتابى. بعد خندید. فکر کردم «زیدان» داره مى خنده اما فقط خنده ش شبیه اون بود.»
پدرش گفت: «بعد بیدار شدى ؟»
پسر بچه گفت: «نه! دیگه بیدار نشدم. یادت نیس؟ چند سال پیش بود. حالا تو هم تو خواب منى.»
پدرش گفت: «اما گفتى دیشب بود ...»
پسر بچه گفت: «براى من مثل دیشب بود. براى تو ... براى تو ... بابا! بیدار شو. نذار که مثل من تو خواب بمونى، این همه سال. نذار!»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
پنجشنبه ابدى
ساعت زنگ زد. جمعه بود. نخواست بلند شود. بلند نشد. نخواست که چشم باز کند. چشم باز نکرد. نخواست دست دراز کند زنگ ساعت را خاموش کند. خاموش نکرد؛ بعد... دیروز بود. چطور؟ نفهمید. فهمید که این فرصت را پیدا کرده که یک روز در زندگى اش را از نو امتحان کند. اشتباهاتش را پاک کند. زندگى اش را مثل وایت بردى ببیند که مى شود نوشته هاى رویش را پاک کرد و دوباره نوشت؛ و او این اشتباهات را رفع کرد یعنى سعى کرد... :
۱- پسر بچه رنگ پریده اى را که داشت به خودش مى لرزید از ترس، چون مى خواست از کلاس اخراج اش کند و بعد، از مدرسه [چون پنج بار اخراج شده بود از کلاس]، از کلاس اخراج نکرد چون مى دانست [در ساعات پایان کار مدرسه، دیروز، دانسته بود] که به دلیل مشاجره شدید پدر و مادرش و تلفن همسایه ها و حضور پلیس در آپارتمانش در شب گذشته، تکالیف اش را...
۲- مشاجره عصر دیروز با همسرش را متوقف کرد تا بچه را بر ندارد و نرود خانه پدرش و بگوید [پاى تلفن بگوید] دیگر تحمل نمى کند. دیگر نمى خواهد تحمل کند؛ پنج سال تحمل کرد و دیگر ...
۳- قرص هاى خواب آور را مشت مشت نخورده بود تا صبح، نتواند چشم باز کند نتواند زنگ را خاموش کند نتواند شب قبل، ساعت را از روى زنگ بردارد براى روز تعطیل.
ساعت زنگ زد. او دوباره در پنجشنبه بود. دانست که همه چیز حل نشده. دانست که فرصت اش تکرار شده. دانست که آن پنجشنبه آنقدر تکرار مى شود تا بى هیچ اشتباهى، جمعه اى را که در پیش بود تجربه کند. سعى کرد، سعى کرد؛ و هنوز، سعى مى کند در آن پنجشنبه ابدى. «کات! فیلمبردارى تمام شد بچه ها! کار تمام شد. فردا فیلمبردارى نداریم.» [این جمله را کسى گفت که خارج از«قاب» بود. خواست آن پنجشنبه ابدى را متوقف کند؛ و کرد؛ و توى ذهن اش فکر کرد: «عجب پنجشنبه اى بود. متوقف نمى شد هیچ وقت تا... »]
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
۱۰ گلوله براى جشن
مقارن با تشکیل سندیکاى تبهکاران در امریکا در دهه ۲۰ میلادى، در فاصله کودتاى ۱۲۹۹ تا انتقال سلطنت از سلسله قاجار به سردارسپه، نخستین گروه تبهکاران مدرن در ایران شکل گرفت. این گروه که حاصل اختلاطى عجیب میان بازماندگان «انجمن مجازات» - انجمنى مخفى و ماسونى و منهدم شده - نهیلیست هاى فعلى و مشروطه خواهان پیشین و بخشى از پلیس شهرى رضاخانى بود، در سال ۱۳۰٠ ،فروردین ماه ،در خانه پزشکى به نام «احمدى» - که بعدها به جلاد رضا میرپنج در دوران سلطنتش بدل شد و مخالفان سیاسى را در زندان به قتل رساند - تشکیل شد.آنان پذیرفتند که فارغ از انگیزه هاى سیاسى یا آرمان خواهانه، تنها به قصد تحصیل «مال»، دست به یک سلسله اقدامات خارج از حوزه قانون مشروطه بزنند. این گروه تا سال ۱۳۰۶ موفق شدند بخش قابل توجهى از نقدینگى کشور را در سایه اعمالى چون سرقت، توزیع مخفیانه «نجسات» و اشاعه فحشا - در تهران، به شکل گسترده - به دست آورند و این چیزى نبود که از چشمان تیزبین بزرگترین مال اندوز آن زمان کشور یعنى شاه مملکت دور بماند؛ بنابراین تصمیم گرفت که بخش اعظم این گروه را منهدم کند و تنها بخش منتسب به دولت اش را زنده نگه دارد و از این راه، هم به جلب افکار عمومى ناراحت از فعالیت آنان موفق شود و هم وجهه اى پیش معتمدان کشور پیدا کند. گروه در عید فروردین ۱۳۰۷ منهدم شد و سران غیرمنتسب به نظام شاهنشاهى به قتل رسیدند. آنان - هر یک - نامه دعوتى از سفارتخانه انگلیس دریافت داشتند، مبنى بر شرکت در «جشن سال نوى ایرانیان» و با این مضمون، «اتومبیل سفارت، شما را به سفارت رهنمون مى کند/سفیرکبیر بریتانیا در ایران» اما هیچ یک از آن اتومبیل ها که به پرچم کوچک انگلیس مزین بود، به سفارت انگلیس نرسید.پلیس شهرى ایران دو روز بعد ۱۰ اتومبیل داراى پرچم انگلیس را حول و حوش تپه هاى قیطریه - که آن موقع بیابانى بود - یافتند که اجساد در حال فساد ۱۰ مرد را در خود داشتند که گلوله اى از روبه رو به چشم راستشان شلیک شده بود.تنها یک تن از این مهلکه جان به سلامت برد آن هم مشروطه خواهى سابق بود که به سفارت شوروى دعوت شده بود و بعدها - که در مسکو و متعاقب تصفیه هاى استالینى اعدام شد - مشخص شد که مأمور «چکا» - پلیس مخفى آن زمان شوروى - و از طرفداران پروپاقرص تروتسکى بوده است.سفیر بریتانیا در ایران، در نامه اى به کشور متبوع اش این کشتار را «کشتار نوروز» نامید و البته در نامه اش اثرى از ناخرسندى دیده نمى شد!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
فلک و چیستان
-«دزدى بود که هیچ وقت دزدى نمى کرد.
داروغه اى بود که هیچ وقت داروغگى نمى کرد.
شهرى بود که هیچ خانه اى نداشت.
آدم هایى بودند که هرگز نبودند.
حالا بگو جواب این چیستان چیست ؟»
هنگامى که میرزاآقاخان نورى را به دستور میرزاتقى خان امیرکبیر به فلک بستند تا مقر بیاید که چه اطلاعاتى از دربار ایران به سفارت روس داده است، میرزاآقاخان این چیستان را براى امیرکبیر گفت و جواب خواست. میرزاتقى خان به فراش باشى گفت که دست نگه دارد از فلک کردن و لختى اندیشید. بعد گفت:
-«دزدى که هیچ وقت دزدى نمى کند شاه است.داروغه اى که هیچ وقت داروغگى نمى کند صدراعظم گوش به فرمان است. شهرى که هیچ خانه اى ندارد، دربار است. آدم هایى که هرگز نیستند سفراى کبراى روس و انگلیس اند.فراش باشى! بزن بر کف پاى این مردک که مقر بیاید که چه بروز داده به بیگانه.»
و مى گویند میرزاآقاخان نورى، با نقل همین چیستان و پاسخ میرزاتقى خان، در مجلس عیش ناصرالدین شاه، حکم قتل وى را به امضاى شاه رساند و به دست همان فراش باشى داد تا به کاشان ببرد و اجرا کند. بعدها هنگام مرگ، میرزاآقاخان در هذیانى که دم به دم شدت مى گرفت، به خویشان خود گفته بود که چیستان ها، قاتلانى نامرئى اند. مى کشند و مردمان نمى بینند؛ و گفته بود: «ترکه بر پا، زود مرهم گیرد. ترکه بر آبرو، مرهم ندارد. میرزاتقى خان بى مرهم ام کرد سال ها. سال ها.» و گویند ناصرالدین شاه پس از مرگ وى گفته بود: «در تمام عمر یک حرف راست از این پدرسوخته شنیدم و آن هم همانى بود که از میرزاتقى خان نقل کرد. عجب کیاستى داشت آن مرد. حیف که قدر ندانستم.» و آن نقل، همان چیستان بود. همان چیستان بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
تفاسیر خنده
در سال ۸۲۳ هجرى قمرى، کتابى که به قلم ابوسعد بن احسان در بلاد شام نوشته شده بود، چند قتل پى در پى را از خراسان تا اهواز، پى ریزى کرد؛ قتل هایى بى انگیزه و بى قاتل که قاتل، یک کتاب بود: «تفاسیر خنده». این کتاب، متأثر از کتاب «بى ترحم» نوشته «بروتوس» - سیاستمدار و نویسنده مشهور رمى- شکل گرفته بود. بروتوس این کتاب را پس از مشارکت در قتل «سزار» نوشته بود و در فرصتى اندک - پیش از مرگ خود - به فرزند سپرده بود تا لااقل دو نسل بعد، آشکار شود. تحشیه آن نسخه بى بدیل که هم اکنون در کتابخانه لندن نگهدارى مى شود به قلم مارکوس اورولیوس است. امپراتورى پشمینه پوش که نخست، فیلسوف بود. از این حواشى که بگذریم مى توانیم اشاره کنیم به آن وقایع هولناک که در سال ،۸۲۳ در ایران اتفاق افتاد و قتل هایى پى در پى رقم زد که - پیش از این گفتیم - قاتلى نداشت. مقتولان، از سیاستمداران، شاعران و پیشه وران، بى هیچ انتخاب منطقى، گزینه شده بودند. صاحب بن پرویز بلخى که وزیر بارگاه یکى از ملوک شرق ایران [در دوران ملوک الطوایفى] بود و به مرض جذام گرفتار آمده بود و «روى» از مردمان مى پوشاند؛ شوق ناظر یزدى که دیوانى پاکیزه داشت در سى سالگى که با مرگ وى ناپیدا شد انگار که اصلاً وجود نداشته؛ کلو سعد آهنگر که در اهواز چنان بر شهر استیلا داشت که حاکم شهر از او در هراس بود؛ و دیگران و دیگران؛ تا به ده تن رسیدند در دو ماه و سه روز و یک چرخش ملایم خورشید به سوى صلاة ظهر.
شارح بن طاووس مى نویسد: «مردى از بلاد فارس، کتاب را در جزیره قشم به کف آورد و البته آگاه بود از این سلسله حوادث و آن را نخوانده به آب سپرد تا به دریا رود و پاکیزه شود. کس، دلیل آن قتل ها را ندانست.» اما در رساله اى بى نام از قرن هشتم آمده: «که خواند و پیش از مرگ، آن را به آب سپرد. آن کتاب، پاسخى بود به یک سؤال: چون خنده اى نیست از چه باید زیست؟» اما در قرن چهاردهم، سؤال اساسى این است که «تفاسیر خنده» چه داشت که «بى ترحم» نداشت و نکشت؟راقم این سطور البته مى داند و نمى گوید چون مرگ، در نزدیکى ست، در نزدیکى ست.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
دلایل مکتوب
محمد على شاه گفته بود: «به گزافه مى گوید. مى نویسد. زبانش را خوراک زبان کنید براى صبحانه سگان شاهى.» و گریخته بود. پیش از آنکه بشنود شاه چه گفته ،با اولین شلیک توپ روس ها به خانه ملت ،گریخته بود.
سپهبد زاهدى گفته بود: «بریزید توى خانه اش. حتماً کاسه اى زیر نیم کاسه است. این مرتیکه از مشروطه تا به حال، در هر غوغایى نقشى داشته. این همه آدم توى خانه اش رفت و آمد مى کنند براى چه ؟» و ریخته بودند و فیش هاى «لغت نامه» را به عنوان مدارک جرم قیام علیه نظام سلطنت به شهربانى برده بودند کارتون کارتون. به سرگردى که مسئول تفتیش خانه اش بود گفته بود: «چرا هر کس مى خواهد توپى در کند، اول توى این خانه در مى کند؟ یک روز روس ها کودتا مى کنند یک روز انگلیس ها. مگر تو ایرانى نیستى؟ » و سرگرد، شرمنده، گفته بود: «استاد! چرند و پرندتان خیلى قشنگ است!» و استاد در آن اوضاع و احوال خندیده بود.
استاد معتقد بود که این ملت، مکتوب مى خواهد که بفهمد چه هست چه بوده. معتقد بود روس ها مجلس را به توپ نبستند، الکنى نمایندگان ملت، گلوله اى شد توى لوله توپ روس ها. بعدها، پیش از آنکه چشم، هم بیاورد و بمیرد، در بسترش گفته بود: «انگلیس کدام خرى بود که کودتا کند .سروان شهربانى اش شرمنده بود از این همه اهن و تلپ. کاش این تلاش پاینده بماند براى این ملت. کاش بدانند و بدانند که مى دانند.» و چشم، هم آورده بود. فرستاده ی دربار، البته بر در، منتظر ایستاده بود که استاد، پوزش بپذیرد تا شاه پاکیزه شود از گناه تعرض به خانه دهخدا. آنقدر طول داده بود که تاریخ بگوید: «پیک شاه را بار نداد و مرد.»
مى گویند محمدعلى شاه وقتى فهمید که «دخو»، نویسنده جریده صوراسرافیل و نویسنده ستون «چرند و پرند» گریخته، آهى از سینه بیرون داد و گفت: «دلم مى خواست مشروطه سرجایش بماند اما او را بکشم!» ما نمى دانیم که «شاه کودتا» که زاده «شاه کودتاى ۱۲۹۹» بود،پس از گریختن «دخو» از پذیرش پوزش اش، در این باب، چه گفت!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
معالجه
پرستار گفت: «دیگه نمى تونه راه بره. با ویلچر این ور اون ور مى ره.» و گفت : «حافظه درست و حسابى نداره. خودتونو خسته نکنین. حتى پسراشم یادش نیس.»
و رفت.
مرد، توى حیاط که از گل هاى اردیبهشتى پر شده بود، ماند. به پیرمرد نگاه کرد که کنار حوض هشت گوش، دست توى آب برده بود و تراشه هاى آب فواره، خیسش مى کرد.
خیلى گشته بود تا پیدایش کرده بود. سى سال گذشته بود. دیگر نه آدم هاى آن محل، همان ها بودند نه آدم هاى آن دبیرستان. به خودش حرکتى داد و رفت جلو. جلوتر. آنقدر جلو که جلوى نگاه پیرمرد باشد؛ بود.
گفت: «منم!» و تکرار کرد: «منم!» پیرمرد، فیلسوفانه گفت: «خب! من هم منم!» هنوز آن جوهره ستیز ملایم با سهل انگارى را، مى شد در چشم هایش تشخیص داد. گفت: «اومدى با من خیس بشى؟ » و گفت: «این تنها تفریح اینجاس؛ اونم فقط بهار و تابستون. زمستون قبل نذاشتن دس به برف بزنم. مى گفتن: پیرمردى، مریض مى شى. برف به این سفیدى، میکرب داره ؟» و به مرد نگاه کرد: «داره؟ »
مرد گفت: «سى سال قبل، تو دبیرستان ...» پیرمرد گفت: «مى دونم! اینا فکر مى کنن که حافظمو از دس دادم. فکر مى کنن نمى تونم راه برم. نیگا کن!»و از جایش بلند شد. دوروبرش را نگاه کرد و دو - سه قدم راه رفت و فوراً برگشت سرجایش نشست. «شناختمت! از همون موقع که داشتى با اون پرستاره حرف مى زدى.» مرد گفت: «اومدم...» پیرمرد گفت: «تشکر کن که مجرى تلویزیونى مشهورى شدى چون من بهت گفتم که از بچگى لکنت داشتم و خودم معالجه ش کردم.» مرد گفت: «و من هم تونستم... اگه نگفته بودى نمى تونستم. یادت هس چقدر لکنت داشتم؟ یادت هس که دکترا مى گفتن درمون نداره ؟اما تو تونستى معالجه ش کنى.» پیرمرد گفت: «آره من تونستم. کسى رو مى شناسى که بتونه این خونه سالمندان رو معالجه کنه؟ من که نتونستم.» مرد گفت: «هر چى دارم...» پیرمرد گفت: «آره از منه! مى دونم؛ اما دروغ گفتم. من لکنت نداشتم؛ هیچ وقت.» و از دیدن حیرت مرد لذت برد. گفت: «آره! مى دونم درباره چى دارى فکر مى کنى. مهم نیس. به نظرت این شمعدونیا قشنگ نیستن ؟راستى! فکر مى کنى چند تا اردیبهشت دیگه زنده م؟ »
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
دلایلى براى «بریا»
درست قبل از آن که «میخاییل اسپانس» - روس زاده اى که نسب به اشراف ژرمن مى برد - خبر ورود استالین به تهران را به برلین مخابره کند، توسط گلوله ده تیر یک تبعه امریکایى، روى دستگاه بى سیم برد بلندش کشته شد.
آن تبعه امریکایى، سربازى فرارى بود که با سرقت از منازل اشراف ایرانى - که از ترس نیروهاى متفقین - تهران را به مقصد شیراز یا شهرهایى چون اصفهان ترک کرده بودند، به نان و نوایى رسیده بود و براى رد گم کردن از یک سلاح قدیمى روسى نیز استفاده مى کرد و میخاییل اسپانس هم در یکى ازهمین منازل، مشغول راه اندازى دستگاه بى سیم اش بود. سرجوخه «ادوارد ساکس» که سه روز پس از این حادثه، پس از بخشوده شدن گناهانش توسط سرکشیش هنگ سوم امریکا در خاورمیانه به درجه ستوان سومى نائل شد، در گزارش خود چنین نوشت: «برایم چندان مهم نبود که خبر ورود استالین به گوش هیتلر برسد اما حس وطن پرستى ام اجازه نمى داد که هیتلر بفهمد روزولت هم در تهران است.»
با این همه، ستاد ارتش اتحاد جماهیر شوروى، به پاس خدمت این سرجوخه امریکایى، سه وعده جیره غذایى کامل روزانه به او اختصاص داد و یک مدال درجه سه استالین را؛ همچنین «ده تیر» روسى وى به موزه جنگ استالین گراد سپرده شد تا آیندگان از گردش تقدیر درس بگیرند.
استالین هم در ۲۳ آذر ماه ۱۳۲۲ پیام رمزى را از بریا - رئیس پلیس مخفى خود - به این مضمون دریافت کرد: «دو روز قبل، یکى از لایق ترین افسران اطلاعاتى ما در سرویس جاسوسى آلمان ها، به دست یک الاغ امریکایى کشته شد آن هم با یک ده تر روسى! یک سؤال از خدمت رفیق استالین داشتم: فایده اتحاد با الاغ ها چیست؟ »
و استالین در پاسخ، به رمز نوشت: «الاغ اگر سوارى بدهد خوب است. توسط سفارتمان در تهران، در جریان قضایا قرار گرفتم. از آن الاغ امریکایى تقدیر کنید شاید روزى به دردمان خورد. ما که نمى خواهیم تا پایان دنیا، متحد اینها باشیم. در ضمن، دیگر به تصمیمات من شک نکن. دوبار تذکر نمى دهم.» نام واقعى «اسپانس» هرگز فاش نشد. به روایت اسناد K.G.B که در سال ۱۹۹۰ از بایگانى ها خارج شدند، پدرش در ۱۹۴۴ به نشانه تقدیر، یک عکس قاب شده استالین را از خود وى دریافت کرد. در این عکس، لبخند رفیق استالین، زیر سبیل هاى پرپشت اش، کاملاً مشخص بود.
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
| |
|
به روایت جنگ (۵)
اعترافات یک بازجوى جنگى
|
|
از گزارش مندرج در پرونده محرمانه جنایتکاران جنگى، پس از سقوط رژیم صدام:
گزارش بازجویى از سرهنگ عبدالرشید باطن، بازپرس ویژه گارد ریاست جمهورى صدام در جنگ هشت ساله عراق علیه ایران / بازجو: عبدالکریم راشد [نام مستعار] مکان: به دلایل امنیتى نامشخص/ زمان: 17 اکتبر ۲۰۰۷
راشد: شما بازپرس ویژه بودید، نه؟
باطن: بله! بودم.
ر: روایت است که شما بسیارى از اسراى ایرانى را بعد از پنج دقیقه بازجویى، با گلوله زده اید، درست است ؟
ب : آنهایى را که کم سن بودند و ارزش اطلاعاتى نداشتند، بله!
ر: یعنى هر سرباز یا بسیجى یا سپاهى را که فکر مى کردید ارزش اطلاعاتى ندارد، با گلوله مى زدید؟
ب: در دو سال اول جنگ، بله! اما بعداً! محتاط تر شدم. کمتر دست به اسلحه مى بردم. در کشتن اسراف نمى کردم.[«لبخند مى زند» / منشى جلسه]
ر: دلیل خاصى داشت ؟
ب: بله! پسرم بزرگ تر شده بود و کمابیش به شکل و شمایل همان هایى درآمده بود که با گلوله زده بودمشان. احساس خوبى نداشتم. هر وقت به پسرم نگاه مى کردم... به نظرم دیگر نمى شد این طور ادامه داد.
ر: اما شما ادامه دادید همچنان. من گزارشى دارم از یک قتل عام ۲۲ نفره که همگى زیر ۲۰ سال داشتند و شما خودتان توى سرشان شلیک کردید. گزارش مى گوید که این حادثه در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۵ اتفاق افتاده و پنج نفر از آنها هم در حالت اغما بوده اند و بقیه هم دچار جراحات سنگین. آن موقع به پسرتان فکر نمى کردید آنها شبیه پسرتان نبودند ؟
ب: چاره اى نبود. ما در حال عقب نشینى بودیم و نمى توانستیم اسیر بگیریم. من سعى کردم لااقل درد نکشند. مى دانید که ...وقتى تو ملاج کسى شلیک مى کنید درد نمى کشد. توى ملاج شان شلیک کردم. یکى شان خیلى شبیه پسرم بود و تقریباً همسن هم بودند و در حالت تب شدید، هذیان مى گفت. به عربى، پدرش را صدا مى کرد. هرچه سعى کردم نتوانستم شلیک کنم. به معاونم ستوان عبدالمجید سپردم کار را تمام کند.
ر: فکر مى کنم به این قضایا مى گویند جنایات جنگى. نه ؟
ب: حالا که آب از سر من گذشته. دو پرونده قتل عام کردها، همین حالا در جریان دادرسى است بنابراین فرقى نمى کند که براى این قتل ها که توى جریان جنگ بوده، چقدر حرف و سخن پیش بیاید. وقتى وسط یک جنگى، نباید به خیلى چیزها فکر کنى چون فرصت نیست...
ر: و بعد ممکن است همین جاها فرصت اش را پیدا کنى!
ب: تو اصلاً در عمرت جنگ دیدى؟ شک دارم!
ر: شک نداشته باش. من تو نیروهاى مقابل شما بودم. توى ارتش آزادیبخش عراق.
ب: پس خائن بودى !
ر: فکر نمى کنم به آدمکش ها بگویند خادم! به هرحال ، اینجا، جاى این حرف ها نیست. تو اینجایى که حرف بزنى.
ب: و بعد بمیرم! نه؟
ر: تو همین حالا هم مرده اى. به خاطر همان دو تا پرونده کشتار کردها.
ب: من یک افسر بودم. فقط اجراى دستور مى کردم.
ر: براى رضاى خدا! همه تان همین حرف را مى زنید. تو دهمى هستى. دیگر دارد حالم به هم مى خورد. کمى واقع بین باش. اگر فقط اجراى دستور مى کردى یعنى دستور، همگانى بود، اگر دستور همگانى بودکه عراق نباید حتى یک اسیر ایرانى هم توى اردوگاه هایش مى داشت. خیلى از فرمانده ها، اسرا را نکشتند. چرا فقط چند نفر، اقدام به کشتار کردند ؟
ب: ما باید مستقیماً به صدام حساب پس مى دادیم. ما مستقیماً دستور مى گرفتیم. چاره اى نبود. این را براى بهانه آوردن و براى فرار از مردن نمى گویم. واقعیت را مى گویم. توى پرونده هاى کاخ ریاست جمهورى پیدایش مى کنى.
ر: من که قاضى نیستم! من فقط سؤال مى کنم توفقط جواب مى دهى. همین!
ب: این جمله ها خیلى آشناست. من هم موقع بازجویى همین طور حرف مى زدم.
ر: همه همین طور حرف مى زنند. این، فن بازجویى است اما من یک گلوله توى ملاج ات شلیک نمى کنم. من به خاطر گرفتن اطلاعات، سه روز بدون آب، نگهت نمى دارم. من به خاطر...
ب: خب که چى؟ جنگ بود. مى فهمى ؟وقتى فرق معامله گرفتن اطلاعات از یک اسیر، کشته شدن هزار نفر بیشتر یا کمتر افراد تیپ ات باشد، هر چیزى مجاز است. عهدنامه ژنو و این مسخره بازى ها هم معنا ندارد.
ر:اگر فرق معامله گرفتن اطلاعات از یک سرهنگ گارد ریاست جمهورى ، هزار نفر کشته کمتر یا بیشتر توى انفجارهاى بعدى بغداد باشد، چه ؟قبول دارى که باید همان کارها را با امثال تو بکنیم؟
ب: شما نمى توانید. این کارها جربزه مى خواهد. خیلى ها جربزه کشتن را دارند اما جربزه زجردادن را ندارند. همان ستوان عبدالمجید، که جاى من گلوله را توى ملاج آن بچه شلیک کرد، موقع بازجویى از یک پاسدار ایرانى، به گریه افتاد.
ر: مگر چه کار مى کردى که به گریه افتاد ؟
ب: زخمى بود. روى مین رفته بود و یک پایش را از دست داده بود. فرصت مدارا نبود. نیم ساعت وقت داشتم تا نقشه شان براى حمله و «جهت»اش را، از «طرف» در بیاورم. تازه همان موقع هم دیر بود چون توپخانه شان شروع کرده بود به آتش بارى. به فارسى، ازش خواستم که به زبان خوش، همه چیز را مشخص کند...
ر: فارسى را کجا یاد گرفتى ؟
ب: دانشگاه تهران. بهار ۱۹۷۵ در رشته زبان وادبیات فارسى فارغ التحصیل شدم به عنوان دانشجوى خارجى و با بورسیه وزارت علوم عراق. باید توى پرونده ام باشد. حتماً هست. چیزى نیست که گم بشود.
ر: نه! نیست. فقط سوابق نظامى هست.
ب: مهم نیست. حالا دیگر اصلاً مهم نیست.
ر: مى گفتى...
ب: بعد شروع کردم از دست راستشِِِ؛ هر دو دقیقه، یک انگشت اش را مى بریدم و جایش را با فندک المنتى مى سوزاندم که خونریزى نکند. ده انگشتش را بریدم اما حرفى نزد. عبدالمجید تا آن موقع، خوب دوام آورده بود اما موقعى که آخرین انگشت تنها پاى سالم اسیر را هم قطع کردم و دستور دادم اره بیاورند براى قطع پایش، ستوان به گریه افتاد. از گریه کردن سرباز متنفرم بنابراین...
ر: با یک گلوله...
ب: بله! با یک گلوله. دوست ندارم کسانى را که دوست شان دارم ، با آنها خاطره دارم زجرکش کنم. یک بار، جانم را وسط یک حمله شبانه، نجات داده بود و چهار کیلومتر کولم کرده بود تا به درمانگاه صحرایى برساند. بله! فقط با یک گلوله. بعد به بازجویى از اسیر ادامه دادم. متأسفانه، اطلاعاتى نداد. توى آن حمله ی ایرانى ها، تلفات زیادى دادیم.
ر: اگر دوباره شروع مى کردى باز هم همین کارها را مى کردى ؟
ب: نمى دانم! بعضى چیزها جزو حرفه آدم است. من توى کارم حرفه اى هستم. از توى چهار جنگ، جان به سلامت بردم. حالا هم دارم توسط دادگاهى که فرمانده ارشدم در آن غایب است محاکمه مى شوم. ترجیح مى دهم در این مورد سکوت کنم. به نظر خودم، «جنگ»، ظالم است. ما فقط، عمله آن هستیم. همین!
تفنگ سرپر
«کسى چه مى داند! شاید آن «سرپر» آلمانى روزى شلیک شود اما حالا نمى شود.
به شما مى گویم که آدم صلح طلبى هستم. یک متخصص درجه یک آثار عتیقه که از تاریخ خوشم مى آید و مى دانم که آن «سرپر» آلمانى که از طرف بیسمارک به ناصرالدین شاه قاجار هدیه شد، به درد کشتن «کامران میرزا» به دست «امیر اتابک» نخورد. مى دانم که امیر اتابک، «سرپر» را آماده شلیک کرد و در تالار آینه منتظر ماند تا «کامران میرزا» را هدف قرار دهد اما سستى غلبه کرد بر وى، چون که نیم ساعت قبل قهوه قجرى کم رنگى خورده بود که آمیخته با مقادیرى سم آبا و اجدادى بود و از آنجا که «امیر اتابک» همیشه پادزهرى در انگشترى داشت در فضاى میان نگین و قاب انگشترى اش، تنها رخوت نصیب اش شد و البته «کامران میرزا» از مرگ حتمى جست. بفرمایید! قهوه ترکش اصل است. هیچ کس را - حتى در چهارراه استانبول تهران - نمى توانید پیدا کنید که قهوه اش به این خوبى طعم پیدا کند. همان طور که گفتم این تفنگ، ارزش تاریخى دارد. براى شما که ارزش اش بیشتر هم هست چون ظاهراً تنها نواده زنده کامران میرزایید. مى دانم که پول براى تان بى ارزش است. البته ... البته ... اگر آدم خرج و دخلش با هم جور نباشد آن هم در دیار غربت، معلوم نیست که ... بله! بله! طبیعى است کمى سرگیجه. هواى لندن کلاً سرگیجه آور است. به گمانم چیزى توى گلوتان گیر کرده که نمى توانید نفس بکشید. گفتم که این «سرپر» ممکن است روزى شلیک بشود اما حالا نه. حالا یک فنجان قهوه ترک، جاى شلیک جد اعظم ام - اتابک - را گرفته. بله! پسرها جاى پدرها تاوان مى دهند. نمى خواهم این دم آخرى، با فلسفه و اخلاق، وقت مردنتان را تلف کنم اما باور بفرمایید براى این که این کف سفید را دور دهانتان ببینم و دست و پا زدنتان را، یک ربع قرن از نیویورک تا بوئنوس آیرس و از پاریس تا مادرید را گشتم. تعجب نکنید. بعضى دشمنى ها آبا و اجدادى ست مخصوصاً اگر بدانید جد شما «کامران میرزا» تنها عشق امیر اتابک - نازنین خانم - را با قهوه قجرى، در مهمانى زنانه دربار و توسط سوگلى اش - پرى خاتون - مسموم کرد تا درد هجران، جدم را از رسیدن به قدرت باز دارد اما عشق به قدرت، با تنفر درآمیخت و حالا، شما مرده اید؛ فقط به خاطر نازنین خانم، بعد از این همه سال و در این غروب دلتنگ کننده لندنى. خداتان بیامرزد.»
واپسین نقش
در همه آن سال ها که پرنده در باغ رنگ آمیزى شده، خوانده بود، آن نیمکت خالى مانده بود با دسته گلى که از کسى، از کسانى جا مانده بود و آن برگ هاى پائیزى، در هوا معلق باقى مانده بودند و آن چتر «بى دلیل باز»، چشمش به آسمان بى ابر، خیره مانده بود و کنار نیمکت، آرام گرفته بود. این محبوب ترین تابلوى استاد «میم» بود که از کشیدن آن، کمابیش نیم قرن مى گذشت و تنها تابلویى بود که حتى با آمادگى پرداخت دو میلیون دلار توسط یک گالرى مشهور بلژیکى، به گالرى هاى اروپایى سر نکشیده بود.
استاد «میم» تابلو را از جلوى چشمش دور نمى کرد؛ در اتاق نشیمن و بغل کتابخانه چوبى و بدون درى بود که سال ها کتاب هایش دست نخورده بود. استاد، ۱۰ سال بود که نابیناى کامل بود و ۱۰ سال بود که هیچ تابلویى نکشیده بود. با این همه مى توانست روبه روى تابلو محبوبش بایستد و جزئیات آن را درست همانطور که در تابلو بود، توصیف کند.
استاد «میم» در سوم آذرماه ۱۳۸۴ در۸۰ سالگى درگذشت. همسر نداشت. هرگز ازدواج نکرده بود. اصغر نامى ۶۰ساله، خانه اش را مى چرخاند و ارثیه استاد هم طبق وصیتنامه به او مى رسید. او به شاگردان استاد گفته بود: «بعد از ۱۰ سال، دوباره نشسته بود و دست به رنگ برده بود؛ دو روز قبل از فوتش. ظهر همان روز، نامه اى رسیده بود از آقایى که مدعى بود مادربزرگش قبل از مرگ، اسم استاد را بر زبان آورده و گفته: «مى شد آن دسته گل را برداشت. آن چتر را بست. مى شد برگ ها را...» و از این قبیل؛ که به نظرم بى معنا بود اما استاد قطره اشکى از گوشه چشم راستش به پائین لغزیده بود و دستور داده بود بساط نقاشى را مهیا کنم. بعد نشسته بود و با آن چشم ها - که وضعشان را مى دانید - همان تابلوى محبوب را دوباره کشیده بود با همان دسته گل و همان چتر باز و همان برگ هاى معلق در هوا. تنها فرق این تابلو با آن تابلو در پرنده اش بود که جلوى نیمکت، روى زمین افتاده بود و مرده بود. خدا رحمتش کند. وصیت کرده بود که تابلوى قبلى را بسوزانم اما من حیفم آمد؛ نه به خاطر پولش. اگر آن تابلو نبودکه من ۴۰ سال عمرم را توى این خانه نمى ماندم.»
جرقه روى پیراهن
از کرانه هاى رود باد مى آید. اگر دلشوره نبود شب خوبى بود اما دلشوره هست. «دوربین شب» را پیش چشم گرفته ام. چند عراقى به قایق ها نزدیک مى شوند اما فقط به قصد روشن کردن سیگارى، دور از چشم «پاس بخش » ها. نگهبان اند. معلوم است. در تیررس اند اما وظیفه من این نیست. وظیفه من ... وظیفه من ... از آن آخرین موج انفجار خمپاره، این یکى را نتوانسته ام به یاد بیاورم. بد وضعیتى است. وسط دشمن باشى و ندانى که وظیفه ات چیست. «پاس بخش » عراقى ها سر مى رسد و نگهبان ها، سیگار هاى روشن را با اشاره تند شست، وسط آب پرت مى کنند. یک هلال نازک، عکس اش افتاده توى آب و سیگار هاى روشن، مثل جرقه هایى که پیراهنى مشکى را بسوزانند، روى آب مى افتند و خاموش مى شوند. صداى پاس بخش را نمى شنوم اما مى بینم که مى خواباند توى گوش یکى از نگهبان ها. بعد، نگهبان ها، هر چهار نفرشان مى پرند توى آب. خودم دارم بالاى این درخت یخ مى زنم. نمى دانم آنها توى آب، چه حالتى دارند. به هر حال، این مشکل آنهاست. پاس بخش نیم ساعت توى آب نگهشان مى دارد؛ و من وقت دارم به مشکل دوم ام فکر کنم که فرکانس و رمز تماس را هم به یاد نمى آورم. خیلى ناجور است. با این وضع، نه برگشتن فایده دارد نه ماندن اما ... یک گلوله توپ مى خورد درست وسط یکى از قایق ها و باک بنزین اش گر مى گیرد و بعد ... همه شان بوم! یک گلوله دیگر و عراقى ها، ترسیده اند. پاس بخش تردید نمى کند، با کلاش اش، نگهبان هاى توى آب را مى زند و توى درخت ها، دنبال دیده بانى مى گردد که گرا داده. مى رسد پاى درختى که رویش دارم جلو آمدنش را نگاه مى کنم. کلاش اش را مى گیرد طرف شاخه ها که شلیک کند از پشت تیر مى خورد و مى افتد و بعد، چند گلوله توپ دیگر و باز، ... از خودم مى پرسم : «کى از پشت زدش؟ » اردوى عراقى ها به هم ریخته. قایق هاى ایرانى نزدیک مى شوند با نورافکن هایى که چشم را کور مى کند. مى دانم وظیفه اى داشتم و کس دیگرى انجامش داده. مى دانم که ایرانى ها مى رسند و حافظه ام برمى گردد سر جاش؛ مى دانم که اگر وظیفه اى نداشتم آن نگهبان ها را با سمینوف مى زدم؛ اما این طور به نظرم مى رسد که پاس بخش خیلى نامردى کرد. به نظرم مى رسد که این طور مردن به دست یک خودى، خیلى ظلم است.